|
با همین چشم ، همین دل
یه عطش مونده به دریا
رودخونه ! دریا رو دریاب
ما به هم محتاجیم
2x2=1 ر.ش. ریاضیات گسسته!
روزی که سرما من رو خورد!!!!:دی
"فراموش کن چیزی رو که نمی تونی به دست بیاری... و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی!!" دیروز(ساعت از 12 گذشت...!!!!) خیلی به این جمله فکر کردم... این جمله می خواد بگه "فراموش کردن" و "به دست آوردن" عین آب خوردنه...!!!نمی دونم!شاید هم اینطوره! ولی واقعا گیجم و درگیر!!خیلی بهش فکر کردم،اما واقعا نفهمیدم من تو کدوم موقعیتم؟!...
از محبت خارها گُل می شود؟!
گذشته اهمیتی نداره، یا گذشته هیچ اهمیتی نداره؟!
یادم میاد یه جایی شنیده بودم: بعضی وقتها باید کم باشی تا کمبودت احساس شه... حالا من می گم: خیلی وقتها،چه باشی چه نباشی،وجودت احساس نمی شه!!
ق.ن:وجودم رو پاکسازی می کنم... ریستارت،نیو ویندوز!! آنتی ویروووس باید قوی باشه و آپ تو دیت!!تا هر جونوری نتونه بیاد و هکت کنه و آی پی لو بره و... بری تحت کنترلش!اگه آنتی ویروست رو مرتب آپدیت کنی،از گزند هر گونه جانور وموذی در امان خواهی بود!! پسوُرد یوزرت رو هم نده به کسی!فقط خودت... درایو ویندوز هم براش قفل حسسسابی بذار!تا فقط با یه شاه کلید باز شه،نه کلیدایی که زورچپونی برن تو قفل،یا با یه اشاره...!فقط چیزی که فیـــتِشه!جُفتشه!همین و بس! پ.ن:با اینکه ویندوز قبلی اورجینال بود،ولی خوب،عمرش به دنیا نبود!!اما نذار دیگه کار بکشه به تعویض ویندوز...وین عوض کردن که الکی نیست...وقتت رو هم می گیره تازه!!کاری کن با یه ریـــپِیر زندگی شیرین شود باز...!
شهاب-مسافران: فروخت دیگه!!همه چیشو!مدار ردیابی،مدار کوفت،مدار زهر مار....!!!! ساناز-زندگی: می خواد بفروشه دیگه!!بفروشه؟!شاید هم بندازه دور!!:دی حالا کدوم مدارارو؟!مسئله این است...!
مثبت دیدن حرف نداره...اما به شرطی که نشه بلند پروازی!! اولین باری که خواستم مثبت باشم رو یادمه...تینا یه روز باهام حرف زد،در مورد فیلمی که دیده بود...(راز) هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم...چقدر خوب بود!واقعا احساس کردم یه چیز جدید رو کشف کردم! از اون موقع "خواستم"...اما هنوز اونطور که باید "نتوانستم"آخه،این راز که یه روزه به دست نمیاد...باید بدوییییییییییی!!! امیدوارم "بخوایم" و "بتونیم" پ.ن |:امروز هم تینا اس ام اس زد و گفت:"این که خیلی خوبه،یعنی پیشرفت!یعنی یه پلّه تا، تا [...] پ.ن ||: می خوام،می خوان!!پس می تونم!!ایندفعه بایدیه!!70!!
دوشنبه/4آذر87/صبح/ساعت 6:40/رادیو/خداحافظ...همین حالا!! چهارشنبه/22مهر88/شب/ساعت 9:40/تلویزیون/ _________
اول دبیرستان،یه بنده خدایی،به هوای گروهِ یه بنده ی خدا(البته خدا بیامرزتش!!سوخت!!!!)،گذر کردن از زندگی ما!!این بنده خدا که آخر هم نفهمیدم اصلا چی شد،یه هدف خیلی بزرگ انداخت وسط کله ی اینجانب!!و من هم تلاشی نکردم واسه اون هدف ولی فهمیدم که چه خوب شد که تلاشی نکردم!!وگرنه من هم الآن مثل اون خدا بیامرز میسوختم!!!(البته باطن منظورمه!!!!) حالا فهمیدم که اون جایی که می خواستم همچین تحفه ای هم نیست،چون من خودم رو بیشتر دوست دارم... پ.ن:سینوره اعتراف می کنم حق با تو بود
دیشب خواب دیدم دارم سیگار می کشم!! حالم به هم خورد... آخه این چه چیز مزخرفیه که اینهمه موجود دوپا گرفتارشن؟!
X: حالا با من از 1 تا 4 بشمار،دستا بالا بکن با من تکرار! 1!قلبه که واسه تو میزنه فقط،2!تا چشمم رو تو ِ دیگه نرو عقب! 3!مثل حس من واسه نصف وقتی که اسمت هست تو ذهن من! شبا گوسفندارو توی خواب بشمار بگو آآآره،تا بشه دوباااره،عاشق تو بشم این بهترین کاااره!! عشق من!مثل من،کسی تو رو دوست نداره حتی نصف من! پس پا به پا بیا تا به ماه،حسودیشون بشه تمام آدما......
|
About![]()
...تنهاتر از سکوتم،روشن تر از ستاره Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 Links
آبی ترین...
سانی |