تبليغاتX
دل نوشته های من


















دل نوشته های من

...

با همین چشم ، همین دل
 دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌هیچ چیز نیست
 زیرا همه چیز زیباست ،‌زیباست ،‌زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
 و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
 آن قد که زشتی گوناگون است ،‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
 و هیچ چیز همه چیز نیست
 زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
 وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
 همیشه من یک آرزو دارم
 که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
 از همه بزرگتر
 شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
 و من همیشه یک آرزو دارم
 با همین دل
 و چشمهایم
 همیشه

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:25توسط سانی | |

یه عطش مونده به دریا
یه قدم مونده به رویا
یه نفس مونده به آواز
 یه غزل مونده به پرواز
 یه ترانه مونده تا یار
 یه طنین مونده به آوار
 یه ستاره مونده تا روز
 سه سفر مونده به دیروز
بگو تا حضور بوسه
 چن تا لبریختگی مونده ؟
 چن تا بغض تلخ نشکن ؟
چن تا آواز نخونده ؟
 با تو ‚ تا تو می رسم من
 بی حصار سرد پیرهن
 می گذرم از این گذرگاه
واسه پیدا کردن ماه
 واسه کشف آخرین زخم
 تا پل معلق اخم
سر می رم تا لب بارون
 تا شب خیس خیابون
بگو تاحضور بوسه
 چن تالبریختگی مونده ؟
 چن تا بغض تلخ نشکن ؟
 چن تا آواز مونده ؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:16توسط سانی | |

رودخونه !‌ دریا رو دریاب
 بی تو تصویر کویره
راه بیفت برو سراغش
فردا دیره ! فردا دیره
اگه دریا رو نبینی
 برهوت به جاش میشینه
دریا عمری که می خواد
خط آبیت رو ببینه
رودخونه ! رودخونه ! کجایی ؟
کی میایی ؟ کی مایی ؟
دریا تو تنش اسیره
 تو رهایی !‌تو رهایی
 من همون دریای خسته م
کی داره میشه یه مرداب
بی تو خشک خشک خشکم
رودخونه !گریه م رو دریاب
رودخونه ! رودخونه ! کجایی ؟
کی میایی ؟ کی مایی ؟
دریا تو تنش اسیره
 تو رهایی !‌تو رهایی
من همون دریای خسته م
که داره میشه یه مرداب
بی تو خشک خشک خشکم
 رودخونه ! گریه م رو دریاب
 بیا تا دستای آبیم
 دستای تو رو بگیره
بیا تا موج ترانه
 از دوباره جون بگیره
رودخونه ! رودخونه ! کجایی ؟
کی میایی ؟ کی مایی ؟
دریا تو تنش اسیره
 تو رهایی ! ‌تو رهایی

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:9توسط سانی | |

 ما به هم محتاجیم
 مثل دیوونه به خواب
 مثل گندم به زمین
 مثل شوره زار به آب
ما به هم محتاجیم
 مثل ما به آدما
 مثل ماهیا به آب
 مثل آدم به هوا
 دستامون از هم اگه دور بمونه
 شب شیشه ای دیگه نمی شکنه
 از تو این شیشه ای همیشگی
خورشید مقوایی سر می زنه
 به عزای دوری دستای ما
 کوچه ها ، سکت و بی صدا می شن
 بوی رخوت همه جا رو می گیره
 همه ی درها ، به غربت وا میشن
 جاده هامون ، که به خورشید می رسن
 مثل تاریکی ، بی انتها می شن
 ما به هم محتاجیم

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت22:7توسط سانی | |

2x2=1


ر.ش. ریاضیات گسسته!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت15:22توسط سانی | |

روزی که سرما من رو خورد!!!!:دی

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت23:23توسط سانی | |

"فراموش کن چیزی رو که نمی تونی به دست بیاری...

و بدست بیار چیزی رو که نمی تونی فراموش کنی!!"


دیروز(ساعت از 12 گذشت...!!!!) خیلی به این جمله فکر کردم...

این جمله می خواد بگه "فراموش کردن" و "به دست آوردن" عین آب خوردنه...!!!نمی دونم!شاید هم اینطوره!

ولی واقعا گیجم و درگیر!!خیلی بهش فکر کردم،اما واقعا نفهمیدم من تو کدوم موقعیتم؟!...


+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت0:56توسط سانی | |

از محبت خارها گُل می شود؟!

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت1:50توسط سانی | |

گذشته اهمیتی نداره،

یا گذشته هیچ اهمیتی نداره؟!

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت12:15توسط سانی | |

یادم میاد یه جایی شنیده بودم:

بعضی وقتها باید کم باشی تا کمبودت احساس شه...


حالا من می گم:

خیلی وقتها،چه باشی چه نباشی،وجودت احساس نمی شه!!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت13:36توسط سانی | |

ق.ن:وجودم رو پاکسازی می کنم...


ریستارت،نیو ویندوز!!

آنتی ویروووس باید قوی باشه و آپ تو دیت!!تا هر جونوری نتونه بیاد و هکت کنه و آی پی لو بره و... بری تحت کنترلش!اگه آنتی ویروست رو مرتب آپدیت کنی،از گزند هر گونه جانور وموذی در امان خواهی بود!!

پسوُرد یوزرت رو هم نده به کسی!فقط خودت...

درایو ویندوز هم براش قفل حسسسابی بذار!تا فقط با یه شاه کلید باز شه،نه کلیدایی که زورچپونی برن تو قفل،یا با یه اشاره...!فقط چیزی که فیـــتِشه!جُفتشه!همین و بس!


پ.ن:با اینکه ویندوز قبلی اورجینال بود،ولی خوب،عمرش به دنیا نبود!!اما نذار دیگه کار بکشه به تعویض ویندوز...وین عوض کردن که الکی نیست...وقتت رو هم می گیره تازه!!کاری کن با یه ریـــپِیر زندگی شیرین شود باز...!


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت19:58توسط سانی | |

شهاب-مسافران:

فروخت دیگه!!همه چیشو!مدار ردیابی،مدار کوفت،مدار زهر مار....!!!!


ساناز-زندگی:

می خواد بفروشه دیگه!!بفروشه؟!شاید هم بندازه دور!!:دی حالا کدوم مدارارو؟!مسئله این است...!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:32توسط سانی | |

+

مثبت دیدن حرف نداره...اما به شرطی که نشه بلند پروازی!!

اولین باری که خواستم مثبت باشم رو یادمه...تینا یه روز باهام حرف زد،در مورد فیلمی که دیده بود...(راز)

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم...چقدر خوب بود!واقعا احساس کردم یه چیز جدید رو کشف کردم!

از اون موقع "خواستم"...اما هنوز اونطور که باید "نتوانستم"آخه،این راز که یه روزه به دست نمیاد...باید بدوییییییییییی!!!

امیدوارم "بخوایم" و "بتونیم"



پ.ن |:امروز هم تینا اس ام اس زد و گفت:"این که خیلی خوبه،یعنی پیشرفت!یعنی یه پلّه تا، تا [...]

پ.ن ||: می خوام،می خوان!!پس می تونم!!ایندفعه بایدیه!!70!!

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت17:56توسط سانی | |

دوشنبه/4آذر87/صبح/ساعت 6:40/رادیو/خداحافظ...همین حالا!!

چهارشنبه/22مهر88/شب/ساعت 9:40/تلویزیون/ _________


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت18:27توسط سانی | |

اول دبیرستان،یه بنده خدایی،به هوای گروهِ یه بنده ی خدا(البته خدا بیامرزتش!!سوخت!!!!)،گذر کردن از زندگی ما!!این بنده خدا که آخر هم نفهمیدم اصلا چی شد،یه هدف خیلی بزرگ انداخت وسط کله ی اینجانب!!و من هم تلاشی نکردم واسه اون هدف،فقط می خواستم داشته باشمش!!

ولی فهمیدم که چه خوب شد که تلاشی نکردم!!وگرنه من هم الآن مثل اون خدا بیامرز میسوختم!!!(البته باطن منظورمه!!!!)

حالا فهمیدم که اون جایی که می خواستم همچین تحفه ای هم نیست،چون من خودم رو بیشتر دوست دارم...

پ.ن:سینوره اعتراف می کنم حق با تو بود!!البته جامعه آماری کوچیک بود خیلی...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت20:21توسط سانی | |

دیشب خواب دیدم دارم سیگار می کشم!!

حالم به هم خورد...

آخه این چه چیز مزخرفیه که اینهمه موجود دوپا گرفتارشن؟!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت15:48توسط سانی | |

X:

حالا با من از 1 تا 4 بشمار،دستا بالا بکن با من تکرار!

1!قلبه که واسه تو میزنه فقط،2!تا چشمم رو تو ِ دیگه نرو عقب!

3!مثل حس من واسه نصف وقتی که اسمت هست تو ذهن من!

شبا گوسفندارو توی خواب بشمار،همون قدر دوست دارم،اینم 4!

بگو آآآره،تا بشه دوباااره،عاشق تو بشم این بهترین کاااره!!

عشق من!مثل من،کسی تو رو دوست نداره حتی نصف من!

پس پا به پا بیا تا به ماه،حسودیشون بشه تمام آدما......

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت6:53توسط سانی | |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت21:30توسط سانی | |


+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت4:20توسط سانی | |

گفتم: یه حس...

گفت:فقط یه حس؟...


...

حالا من موندم و این حس که دیگه حس نمی شه مثل گذشته و دیگه حس نخواهد شد در آینده...!

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت12:11توسط سانی | |